تبليغاتX
گروه سینما دانشگاه آزاد اسلامی بوشهر
Gallery

Download
Art News

موسیقی فیلم

مهتاب ابراهيم زاده
lianpictures[at]gmail.com
 
موسیقی فیلم

آن چه امروزه تحت عنوان "موسیقی فیلم" تلقی می‌شود،
یا موسیقی‌ای ‌ست که برای یک فیلم مشخص ساخته می‌شود و یا انتخابی از موسیقی‌های کلاسیک یا معروفِ موجود است که به فیلم اضافه می‌شود.
در هر صورت موسیقی فیلم می‌باید حال و هوا و احساس یک فیلم و روایت آن را تقویت کند.
ساختن موسیقی برای فیلم در حدود سال 1895 میلادی
با اختراع کینتسکوپ kinetoskop توسط "ادیسون" و سینما توگراف cinematograph

برای مطالعه کامل این مقاله بروی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید. 

مقاله ها سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
دریافت فیلمنامه های آثار محسن مخملباف
به عنوان عیدی ۵+۱ کتاب فیلمنامه فیلم های محسن مخملباف را برای دانلود  تقدیم شما می کنیم

این کتاب ها با برنامه Adobe Reader باز شده و قابل مشاهده است پس قبل از هر چیز از نصب این برنامه بروی کامپیوتر خود اطمینان یابید.

برای مشاهده لیست کتاب ها و دانلود آنها بروی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید.

 

کتابخانه دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
گزارش ساخت پروژه های دانشجویان گروه سینما

دانشجویان رشته سینما - کارگردانی

(( دانشجویان رشته سینما کارگردانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر ))

دانلود تصوير با سايز بزرگ

*از امروز سعی بر این است به معرفی گروه های و کارهای که در دست دارند بپردازیم .... از ابتدا اسفند ماه دانشجویان رشته سینما  گروه های ۵ تا ۷ نفره برای انجام پروژه های ساخت فیلم  تشکیل داده اند و بعضی گروه ها خیلی سرسخت و محکم در حال کار هستند و از بعضی گروه ها هم خبری نیست یا مخفی در حال کار هستند یا.... اما تا این جا بعضی پروژه ها از این قرار هستند از فیلم مستند از یکی از چهره های محبوب بوشهری تا ساخت مستندی در مورد حیات وحش تا....

یکی از گروه ها هم در تهران در حال ساخت فیلم خود هستند.....

از امروز به بعد سعی می شود پروژه ها و گروه ها معرفی شوند و همچنین از خود گروه ها می خواهیم شرح فعالیت خود را جهت معرفی به گروه سینما و یا از طریق ایمیل سایت به ما اطلاع دهند و ما نیز در سایت قرار دهیم ....و گرنه مجبوریم به سراغ کلاغ سیاهه برویم تا او شاید برایمان از فعالیت های بچه های سینما خبری بیاورد.!!

ایمیل گروه سینما:

cinemaiaub@gmail.com

 

 

اخبار یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
نمایش فیلم سفر به کار گردانی خانم مهتاب ابراهیم زاده در سینما بهمن
روز چهارشنبه ۲۲ اسفند ماه ۱۳۸۶ فیلم سفر ساخته خانم ابراهیم زاده در مجتمع فرهنگی هنری بهمن (سینما بهمن) به اکران خصوصی گذاشته شد. و مورد استقبال بینندگان قرار گرفت. خانم ابراهیم زاده استاد دانشگاه آزاد نیز می باشد و قرار است با توجه به خواست دانشجویان یک بار نیز در خود دنشگاه شاهد این فیلم باشیم. لازم به ذکر است که قرار بود اکران خصوصی باشد اما استقبال دوستان و علاقمندان باعث شد اکران از حالت خصوصی خارج شود.

 فيلم سفر به كارگرداني مهتاب ابراهيم زاده

سفر

كارگردان: مهتاب ابراهيم زاده

فيلمنامه: سيد محمد حسين سيد زاده

بازيگران: سكينه كشتكار- علي احدي - مرتضي فيروزي - رمضان اميري - عبدالمحمد انصاري - امين اعتمادي - مريم شعباني / فيلمبردار: داريوش اعتمادي/طراح صحنه و لباس: مهتاب ابراهيم زاده/اجراي طراحي صحنه: مجيد فيلي/صدا بردار: حسن شبانكاره/صداگذاري و تدوين: حسين روشنكار/گريم: رضا زيتوني/تداركات: رضا باروني - مجتبي عيوضي/مدير صحنه امين اعتمادي/منشي صحنه: زهرا آرچين/دستيار كارگردان: داريوش غذباني/دستيار فيلمبردار: حسين مظفري - حسين روشنكار/فيلمبردار پشت صحنه: امين محمدي/مدير توليد: عبدالمحمد انصلري/بازنويسي فيلمنامه: مهتاب ابراهيم زاده - حسين روشنكار/ تهيه كننده حوزه هنري استان بوشهر

اخبار یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
پایان جشنواره تئاتر دانشجویی بهار آزادی
روز پنجشنبه مراسم اختتامیه یازدهمین جشنواره تئاتر دانشجویی بهار آزادی برگزار شد و به برندگان بخش های مختلف جوایزی اهداء شد.

مراسم در سالن آمفی تئاتر دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر ساعت ۳۰/۴ با تلاوت کلام ا... مجید آغاز و سرود ملی آغاز شد و بعد دبیر جشنواره آقای سعدآبادی به ایراد سخن پرداختند و سپس ریاست محترم واحد دکتر امامی با خواندن شعری از فراهانی سحنان خود را آغاز کرد و در ادامه بر تاکید بر فرهنگ و هنر و قدرت خودی بر لزوم کار مخصوصآ در کارهای هنری دانشجویان سینما و تئاتر بر متون نوشته شده توسط خود دانشجویان و اساتید همین دانشگاه تاکید کرد ایشان اعلام کرد در جشنواره آینده کارهای نمایشی را می خواهیم که توسط دانشجویان و اساتید دانشگاه نوشته شده باشند.

بعد از سخنان ایشان تیزری از عکس های گرفته شده توسط آقای جلیل گلستانیان از نمایش های اجرا شده در جشنواره پخش شد و بعد از آن تیزر اصلی جشنواره برای حاضرین پخش گردید ودر ادامه تقدیر ار هیئت اجرای جشنواره و فرائت بیانیه هیئت داوران توسط دکتر ناصر بخت یکی از داوران جشنواره و در انتها نیز  اعطای تقدیرنامه ها و اعلام برندگان و اعطای جوایز به آنها که نوسط دکتر شهبازی مدیر گروه و یکی دیگر از داوران اعلام می شد.

گروه سینما به نوبه خود برای همه دانشجویان و اساتید محترم گروه هنرهای نمایشی آرزوی موفقیت و سربلندی در سایر مراحل زندگی و طی کردن پله های ترقی در فعالیت های هنری را دارد.

سایت هنرهای نمایشی و جشنواره بهار آزادی دانشگاه آزاد واحد بوشهر

www.theaterbahareazadi.com

اخبار شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
بیوگرافی و زندگینامه کامل استنلی کوبریک
بیوگرافی و زندگینامه کامل استنلی کوبریک

نام:استنلی کوبریک

تولد:۲۶ژوئیه ۱۹۲۸ منهتن.نیویورک

مرگ:۷مارس ۱۹۹۹ انگلستان

زمینه فعالیت:گارگردان و تهیه کننده

استنلی کوبریک کارگردان و تهیه‌کنندهٔ آمریکایی که یکی از بهترین کارگردانان جهان در قرن بیستم به حساب می‌آید. بیشتر فیلم‌های کوبریک اقتباسات ادبی هستند. او سعی کرده است که در تمام گونه‌های معروف و محبوب در سینما فعالیت سینمایی داشته باشد.

اگر علاقمند هستید اطلاعات کاملی از استنلی کوبریک داشته باشید بروی گزینه ادامه مطلب در زیر کلیک کنید.

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
چه کسي محمد مسعود را کشت ؟
چه کسي محمد مسعود را کشت ؟ ( پژوهش تاریخی در باب قتل روزنامه نگار ، محمد مسعود ) ( تاريخ ) - سه شنبه ، ٢٢ اردیبهشت ماه ١٣٨٣

ده کلمات اصلي اين نوشتار : قاتل / محمد مسعود / محمد علي جمالزداه /پالتو پوست / اشرف / خسرو روزبه / احسان طبري /دفاعيه / کمونيست /مرد امروز متن زير حاصل پژوهش يکي از دوستان گرانمايه ، آقاي حبيب احمدزاده ، نويسنده و کارگردان سينماست. حبيب احمد زاده پس از آنکه با مجموعه داستان بحث برانگیز« داستانهاي شهر جنگي» خود را به عنوان یکی از قدرتمندترین نویسندگان معاصر در مقوله جنگ معرفی ساخت ، سه اثر سينمايي و مستند را هم ارایه کرد که به خاطر کارگرداني و تهيه فيلم مستند «آخر تير آرش» جايزه بهترين فيلم جشن خانه سينما در سال 82، که معتبرترين جايزه سينمايي کشور است را از آن خود کرد .براي نوشته شدن ن تحقيقی که در ادامه می آید از تصاوير و اسناد جذابي استفاده شده که در کنار روش تحقيقي به دور از اطناب و فرافکني معمول تحقيقات اکادميک ، به صورت يکي از جذابترين و خوشخوانترين پژوهشهاي تاريخي سالهاي اخير در آمده است .

 

برای مطالعه کامل این پژوهش تاریخی نوشته حبیب احمد زاده بروی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید.

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
سيم‌ها و سايه‏ها در قاب عکس
نمايشگاه عکس سيم‌ها و سايه‌ها با آثاري از اسماعيل جاشويي به مدت يک هفته در بوشهر برگزار شد.

به همت کارگاه عکس سينماي جوان بوشهر و با همکاري سازمان ملي جوانان استان بوشهر نمايشگاه عکس"سيم ها و سايه ها" از آثار اسماعيل جاشويي به مدت يک هفته از يازدهم تا هفدهم اسفند ماه در گالري مجتمع فرهنگي و هنري ارشاد بوشهر برگزار گردد.

اسماعيل جاشويي از سال 1365 فعاليت خود را در انجمن سينماي جوان بوشهر در زمينه عکاسي و فيلم سازي آغاز کرده و چندين نمايشگاه گروهي و چند نمايشگاه عکس انفرادي نيز برپا کرده است. اين هنرمند علاوه بر برپايي نمايشگاه در ساخت فيلم 8 ميليمتري و ويدئويي نيز فعال است.
 
اخبار چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
کارگاه تخصصی فیلمنامه نویسی با حضور حبیب احمد زاده

اولین ورک شاپ تخصصی فیلمنامه نویسی دفاع مقدس

اولین ورک شاپ تخصصی گروه هنر در زمینه فیلمنامه نویسی در دو بخش مستند و داستانی با حضور نویسنده صاحب نام و برجسته کشور آقای حبیب احمد زاده در سه روز در آمفی تئاتر دانشگاه آزاد بوشهر برگزار شد.

در اولین روز این ورک شاپ با توجه به علاقمندان زیادی که خواستار حضور و دیدار با آقای احمدزاده بودند

یک جلسه نمایش فیلم گفتگو با سایه اثر خسرو سینایی  با حضور نویسنده فیلمنامه آقای احمد زاده برگزار شد. که در پایان به نقد و بررسی این فیلم پرداخته شد.

این فیلم نگاهی به زندگی نویسنده معروف معاصر صادق هدایت بود که در قالب مستند داستانی به بررسی آثار و زندگی و الگو برداری صادق هدایت و چالش ها و درگیری های فکری و ذهنی این نویسنده خالق رمان جاودانه بوف کور می پرداخت.

در طول دو روز ورک شاپ که از ۸ صبح تا ۴الی ۵ بعد از ظهر ادامه داشت یک روز دیگر این ورک شاپ جهت جمع بندی و نتیجه گیری تمدید شد و جالب اینکه به خواست خود جناب احمد زاده این کار صورت گرفت و روز سوم این ورک شاپ در انجمن سینمای جوان بوشهر ادامه و خاتمه پیدا کرد.

بنا به اظهار اکثر دانشجویان این ورک شاپ برایشان خیلی مفید و آموزنده بود.

و در این میان این میسر نمی شد جز زحمات استاد روشنکار و ابراهیم زاده و در راس خود جناب حبیب احمد زاده که چون دوستی مهربان برای دانشجویان عمل کرد و علاوه بر اینکه با دستی پر به جمع دانشجویان آمده بود (نمایش فیلم های بکر و قابل بحث) در تمام طول ورک شاپ با سعه صدر مثال زدنی سعی کرد دانش و تجربیاتش را به دانشجویان انتقال دهد.

حبیب احمد زاده

جا دارد همین جا تشکر و سپاسی ویژه از ایشان به عمل آوریم. و تلاش ستودنی ایشان را پاسخی مناسب دهیم. هر چند که خود ایشان از بکار بردن لقب استاد برای ایشان دوری می جست اما بی شک ایشان همچون استادی بزرگوار حق استادی را در بالاترین حد بجا آورد.

جناب احمد زاده همیشه موفق و پیروز و سلامت باشید.

برای خواندن و دیدن ادامه مطلب بروی ادامه مطلب در زیرکلیک کنید.

Work Shop چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
انجمن علمی گروه سینما
از اولین اقداماتی که با مدیریت جدید گروه سینما شاهد آن بودیم ایجاد انجمن علمی گروه سینما بود

این انجمن شامل ۷ دانشجو که با داوطلب شدن دانشجویان علاقمند و با رای گیری توسط خود دانشجویان انتخاب  شدند  باضافه دو استاد

رای گیری با برگه و هر دانشجو می توانست حداکثر نام ۵ دانشجو را بنویسد

این انجمن شاکله اصلی گروه سینما می باشد. که اشخاص زیر اعضای این انجمن را تشکیل می دهند.

اساتید:

۱- استاد روشنکار (مدیرگروه)

۲-استاد ابراهیم زاده

دانشجویان:

۱-حسام موسوی

۲-اسدا... سعادتی

۳- عظیمی

۴-خانم بوریایی

۵- عمو زاده

۶- محمد حسن محمودی

۷-خانم محبی

با آرزوی موفقیت برای این دوستان

طی روزهای آینده بطور کامل وظایف این انجمن را شرح خواهیم داد.

 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
نشستی با برنده سیمرغ بلورین جشنواره فجر با نقد و بررسی دو اثر ایشان

پوستر نقد و بررسي فيلم بومرنگ --طراح پوستر خانم بوريايي

(( طراح پوستر خانم بوریایی - دانشجوی سینما))

روز جمعه دهم اسفند ماه ۱۳۸۶ از ساعت ۲ ظهر تا ۵ عصر نشستی دوستانه به همراه نقد و بررسی دو فیلم بومرنگ و لاک پشت کار کارگردان نام آشنای بوشهری آقای داریوش غریب زاده در سالن سمعی و بصری بخش هنر دانشگاه آزاد واحد بوشهر برگزار شد. آقای کریم فائقیان که در فیلم کوتاه بومرنگ کار فیلمبرداری ، تدوین و موسیقی را به عهده داشته نیز آقای غریب زاده را همراهی میکرد و هر دو میهمان گروه سینما بودند. بعد از پخش دو فیلم(لاک پشت و بومرنگ) جلسه نقد و بررسی این دو فیلم برگزار شد و سپس دانشجویان رشته سینما به گفتگو با آقایان غریب زاده و فائقیان پرداختند.

با اینکه زمانی دو ساعته برای این جلسه در نظر گرفته شده بود اما استقبال و علاقه دانشجویان در کنار سعه صدر این دو بزرگوار باعث شد جلسه به درازا کشیده حتی در بیرون از سالن و در محوطه دانشگاه نیز در محیطی صمیمی به گفتگو با این دو هنرمند بوشهری بپردازند.

مدیریت این نشست را خانم ابراهیم زاده یکی از اساتید رشته سینما بر عهده داشت.

برای آنای بیشتر خوانندگان با آقای غریب زاده بیوگراف کوتاهی از ایشان را در اینجا نقل می کنیم.

داریوش غریب زاده

شناخت‌نامه‌ی "داریوش غریب زاده"
داریوش غریب ‌زاده ـ هنرمند نامدار و برجسته‌ی بوشهری ـ در نهم مرداد ماه سال 1341 در کوی بهبهانی بوشهر و در خانواده ای پرجمعیت زاده شد. تحصیلات خود را به ترتیب در دبستان گلستان، مدرسه‌ی راهنمایی داریوش کبیر (شهید پاسدار فعلی) و دبیرستان سعادت طی نمود و در این سال‌ها از محضر استادانی چون: استاد علی باباچاهی و زنده یاد شیرزاد آقایی سود برد. وی پس از اتمام تحصیلات، علی‌رغم پذیرش در «مرکز اسلامی آموزش فیلم سازی»، به عنوان لیتوگراف و ماشین چی افست در چاپخانه‌ی "علوی" بوشهر به کار پرداخت و هم اکنون در چاپخانه‌ی "ولی‌عصر" مشغول به کار است. وی متأهل و صاحب سه فرزند به نام های امین، غزل و غزاله می باشد.
فیلموگرافی
1368: مسخ ـ هشت میلیمتری ـ جایزه‌ی بهترین کارگردانی و بهترین تیتراژ از جشنواره‌ی استانی ـ سینمای جوان ـ بوشهر
1369: برگ‌های دفترم ـ هشت میلیمتری
1373: لاک پشت ـ هشت میلیمتری ـ جایزه‌ی بهترین کارگردانی از جشنواره‌ی منطقه‌ای سینمای جوان/ جایزه‌ی ویژه‌ی هیأت داوران جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران/ دریافت لوح تقدیر از شورای آموزش انجمن سینمای جوانان ایران/ حضور در جشنواره‌ی ملل کشور اتریش
1374: درخت ـ ویدئویی ـ مدال طلا از جشنواره‌ی بین المللی فیلم های یک دقیقه ای (تک)
1380: مرد آبی ـ ویدئویی ـ حضور در بخش بین‌الملل جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران/ جایزه‌ی ویژه‌ی شبکه دوم سیما از جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران/ جایزه‌ی اول جشنواره‌ی سراسری فیلم «شهر ما»
1382: تیک تاک ونگ ونگ ـ ویدئویی ـ حضور درجشنواره های بین المللی کودک و نوجوان اصفهان و رشد/ جایزه ی بهترین تدوین از جشنواره‌ی فیلم کوتاه خوزستان
1384: لاک پشت ـ ویدئویی ـ حضور در جشنواره های بین المللی کودک و نوجوان اصفهان و FIFEJ تونس
1385: درخت الفباء ـ ویدئویی
1386: بومرنگ ـ ویدئویی ـ جایزه‌ی بهترین فیلم تجربی از جشنواره‌ی منطقه‌ای سینمای جوان سنندج/ حضور در بخش بین المللی جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران و دریافت جایزه بهترین فیلم تجربی در بخش بین‌الملل- و بلاخره دریافت سیمرغ بلورین بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر

فیلم‌نامه‌ها
1- باور: بهترین فیلم‌نامه به مفهوم مطلق از جشنواره‌ی منطقه‌ای سینمای جوان مشهد/ بهترین فیلم‌نامه از جشنواره‌ی سراسری فیلم کوتاه تهران / تبدیل به فیلم شانزده میلیمتری «باور» به کارگردانی «شمس‌الدین آروند» و حضور درجشنواره‌های پوسان کره جنوبی، آنکارا ترکیه و وینترتور سوییس
2- برگ‌های دفترم: جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه در ارزش‌یابی تولیدات "سروش" وابسته به صدا و سیما
3- جزیره‌ی نقاشی: حضور در بخش مسابقه‌ی فیلم‌نامه جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران
4 – بادسنج: حضور در بخش مسابقه‌ی فیلم‌نامه جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران
5- اتوبوس: چاپ در فصلنامه‌ی ارشاد
6- دفترچه‌‌ی نوروزی: چاپ در مجموعه فیلم نامه‌ی «فکر، فردا، فیلم» از انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
7- کلید
8- آب: جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه‌ی انیمیشن درجشنواره‌ی تولیدات سیما
9 – تلخ و شیرین: تبدیل به فیلم انیمیشن به کارگردانی "جواد رمضانی" و دریافت جایزه‌ی برگزیده‌ی دوم از جشنواره‌ی فیلم 100/ جایزه ی بهترین انیمیشن از جشنواره‌ی فیلم رویش
10- گردنبندهای یاس
11- سیاره‌ی غمگین

 برای مشاهده بقیه مطالب و تصاویر بروی(( ادامه مطلب ))کلیک کنید

فعالیت ها چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
انتخاب مدیر گروه جدید

مدیر گروه سینما آقای روشنکار

 

در آخرین روزهای امتحانات نیمه اول ۱۳۸۶ بنا به تصمیم هیئت مدیره دانشگاه و ریاست محترم واحد جناب دکتر امامی مدیر گروه بخش سینما تغییر کرد و جناب آقای حسین روشنکار به عنوان مدیر گروه جدید سینما انتخاب و معرفی شد.پیش از این جناب دکتر احمدی مطلق مدیر گروه سینما بودند که جا دارد اینجا نیز از زحمات ایشان در طول این یک سال و نیم تشکر و قدردانی کرد.

برای ایشان آرزوی موفقیت و سلامتی می کنیم.

اخبار چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
سلام
صدا ...دوربین ...حرکت

بعد از گذشت ماه ها گروه سینمای دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر برای خود در دنیای مجازی اینترنت صاحب آدرس و خانه ای شد از این پس علاوه بر دانشجویان و اساتید محترم سینما دانشگاه آزاد بوشهر تمامی هنر دوستان و علاقمندان به سینما را دعوت به دیدن سایت این گروه میکنیم.

 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
پر عقاب از مجموعه داستان های شهر جنگی نوشته ی حبیب احمد زاده

پر عقاب (داستان )

حبیب احمد زاده

پر عقاب پياده شدنت را مي‌بينم. حركت دوربينم را متوقف مي‌كنم و سپس مركز بعلاوه درون چشمي را روي تو مي‌گذارم . . . و دست تكان دادنت براي راننده. او حركت مي‌كند . . . و تو باقي مي‌ماني روي سه راه؛ در پشت نخلستان آن سوي رودخانه. حال مرددي كدام راه را انتخاب ‌كني! در جادة اصلي منظر ماشين بعدي بماني و يا . . . و يا راهي را در پيش گيري كه مقصود من است. زودتر تصميم‌ات را بگير. تمامي زحمت امروز من بستگي به تصميم تو دارد. از دور مشخص نيست ولي چيزي را به پشت كولت مي‌اندازي و حركت مي‌كني. از تصميم گيريت بي‌نهايت خوشحالم. زحمت ماندن مرا دراينجا كمتر كردي . . . و اكنون تو در جادة آسفالتي كه به خط اولتان منتهي خواهد شد به حركت ادامه مي‌دهي. تو به حركتت ادامه بده و من نيز از اين سوي رودخانه و در بالاي اين ديدگاه به انتظار مي‌نشينم، انتظري كه شايد 25 دقيقه بيشتر طول نكشد و تمامي نقطة اوج آن در 17 ثانيه آخر مي‌باشد. ما مي‌توانيم حداقل در اين 25 دقيقه، با صراحت با هم گفت‌و‌گو كنيم؛ با آنكه تو هرگز صحبت‌هاي مرا نخواهي شنيد، ولي شايد بعد از آن 17 ثانيه آخر تمامي اين صحبتها به گوش تو رسانده شود چگونه؟ نمي‌دانم! به هر حال اعتقاد ما اين سوي رودخانه‌ايها و در اين شهر كاملاً محاصره شده اين چنين است . . . و به هر حال تو اكنون متوجه نيستي كه من به انتظار شكارت در اينجا نشسته‌ام . . . و در اين محفظة تاريك، تمامي دشت، نخلستان، جاده‌هاي عبوري شما را در آن سو مي‌بينم . . . و بالاخص . . . كه در هر گامت، با دستگيرة دوربين ديده‌بانيم تو را در هر قدم زير كادر به علاوه درون دوربين قرار مي‌دهم تا فراموشت نكنم. بله من به انتظار شكارت در اينجا نشسته‌ام و گلولة خمپاره‌اي نيز هم اكنون درون قبضه، انتظار فرمان مرا مي‌كشد؛ فرماني كه در لحضة موعود از طريق اين بي‌سيم، امواج نامرئي آن در فضا پخش شود. حتي بي‌سيمهاي شما آن را خواهد گرفت و سپس اين امواج از كناره‌هاي بدنت خواهد گذشت و خوشبختانه تو از دريافت و درك آن محرومي و بعد بي‌سيم قبضة خودي . . . و سپس . . . و سپس هزاران قطعة چدني ريز و درشت تو را در بر خواهند گرفت . . . ولي . . . اكنون تا آن نقطة جاده كه شايد نقطة اتمام زندگي تو نيز باشد 23 دقيقه فاصله وجود دارد . . . و بالا و پايين اين زمان بستگي تام و تمام به سرعت گام‌هايت، . . . كندتر حركت كني، به اين 23 دقيقه باقي مانده از زندگيت ثانيه‌هايي اضافه . . . و اگر تندتر، به همان نسبت كمتر . . . و اكنون تو در حركتي. مي‌خواهي دقيق‌تر به تو بگويم كه چقدر از لحظة انفجار گلوله‌اي كه انتظار تو را مي‌كشد، فاصله داري؟ تنها كافي است تو را در ميان خطوط درجه بندي داخل چشمي قرار دهم و سپس كرنومتر را فشار دهم . . . ولي خوب بهتر است وقت را از دست ندهيم. شايد اين دوستي 20 دقيقه‌اي با همان گلوله جاودان شود. مي‌خواهي بداني اولين سؤالي كه هر روز از بالاي اين ديدگاه و پس از انتخاب شكاري مانند تو مي‌كنم، چيست؟ اينكه اهل كجايي؟ خانقين، بغداد، كركوك يا بصره . . . و مثل هميشه بر روي بصره حساستر خواهم بود. چرايش را شايد به تو نيز بگويم . . . و آن لحظه‌اي كه گلولة موعود بر زمين اصابت كند . . . در آن لحظه پدر و مادر تو به چه كاري مشغولند؟ آيا مادرت، در همان خانه‌هاي گلي روستايي حاشيه بين‌النهرين در حال پخت نان است؟ پدرت . . . پدرت به چه كسبي مشغول است؟ اكنون در چه فكري است؟ آيا لحظه‌اي مي‌تواند به ذهن آنان خطور كند كه من به انتظار نشسته‌ام تا در كمتر از 19 دقيقه ديگر جان فرزندانشان را بگيرم؟ و اگر آن حس غريب مادر و فرزندي برقرار مي‌شد، در اين لحظه مادرت چه نفريني بر من مي‌كرد؟ ولي من از مدتها قبل تصميم خود را گرفته‌ام. از همان موقعي كه اين شهر، به محاصرة شما درآمد. مي‌خواهي بداني اهل كجايم؟ زياد لازم نيست دور بروي. شايد تنها يك كيلومتر آن طرفتر در كنارة همين رودخانة مرزي، چند سال پيش، تولدي در صدمتري مرز . . . بله و اگر تنها 700 متر آن سوتر اين تولد صورت مي‌گرفت اكنون من نيز يكي از شما بودم، در اوج قدرت نظامي و با آن همه مهمات بيكران كه براي نابودي شهر به مراتب بزرگتر از شهر كوچك ما كافي است . . . و بدون توجه به ضجه و زاري زنان و كودكان شهر . . . و مست از قدرت . . . در تمام شبانه روز، شهر را به زير آتش مي‌گرفتم، ولي اكنون خوشحالم . . . خوشحال از اينكه تنها 700 متر، اين سوتر به دنيا آمده‌ام. و من مي‌جنگم براي خيلي چيزها. مادرم . . . مي‌خواهي بداني مادرم اكنون مشغول چه كاري است؟ او مثل هميشه در حال خواندن آية الكرسي است . . . براي من . . . برادرم و برادرانش و همة كساني كه اين سوي رودخانه هستند. مادر تو چي؟ او نيز براي تو دعا مي‌خواند؟ هر دعايي كه بخواند و يا خوانده، شايد تا حدود 15 دقيقه ديگر بي‌فايده شود . . . و تو به حركت ادامه مي‌دهي . . . در فكر آن هستي كه زودتر به خط مقدمتان برسي و دوباره شب، شهر ما را به زير آتش تيربار و يا هر سلاح ديگري بگيري. وقتي دست بر ماشه مي‌گذاري و قنداق تيربار بر شانه‌ات مي‌لرزد، احساس قدرت مي‌كني . . . و يا نه صداي انفجارهاي بزرگتري تو را به وجد مي‌آورد؛ انفجار خمپاره‌ها، توپها و موشكها وقتي اين سوي رودخانه منفجر مي‌شوند . . . ولي من در لحظة موعود آرامش خود را از دست نخواهم داد و از صداي انفجار موعود مشعوف نخواهم شد . . . و تو هنوز در حال آمدن به سوي نقطة موعود هستي . . . هنوز 14 دقيقة ديگر فرصت داري تا من شاسي بي‌سيم را فشار دهم و اصوات در حنجره‌ام بدمد و آن سوتر، طناب كشيده شود و گلولة خمپاره به پيشوازت بيايد. مي‌تواني با ياد بياوري، انفجار آن همه گلولة توپ و خمپاره را كه هر شبانه روز بر شهر ما مي‌ريزيد؟ و هر كس و هر چيز را كه در برد توپ‌هايتان باشد به نابودي مي‌كشانيد؟ هيچ هدفي راحت‌تر از نابودي يك شهر در جهان وجود ندارد؟ به حركتت همچنان ادامه بده . . . من تنها هر روز اولين گلوله در اختيار دارم و امروز مانند هر روز اولين گلولة آن را مصرف كرده ام.مي خواهي بداني براي چه؟چرا ايستاده اي؟هان،كوكه پشتي ات را بر زمين گذاشتي.پس خسته شدي؟درون كوله پشتي ات چه چيزي وجود دارد كه تو را خسته كرده؟لباسهايت؟و يا نه سوغاتي براي دوستان هم سنگرت؟شايد از شيريني هاي دست پخت مادرت… مي خواهي بداني كه اگر من بتوانم از اين شهر محاصره شده به خارج بروم،با خود چه چيزي مي اورم؟سوغاتي من حتماًمقداري مهمات خمپاره خواهد بود.خسته اي؟بنشين!براي من چند دقيقه بالاتر و پايين تر،تفاوت نمي كند،ولي در هر حال راهت ادامه بده.من گلولهء اول خود را بر اواسط همين جاده شليك كرده ام.وگلوله دوم آماده است تا بر همان نقطه فرود آيد.چند دقيقه ديگر به انجا خواهي رسيد و دود سياه ناشي از انفجار گلولهء اول را بر زمين خواهي ديد و مانند دوستان قبلي ات،از سرعت قدمهايت كاسته خواهد شد… و بهت زده به محل انفجار گلوله خيره خواهي شد… و نمي داني كه گلوله دوم در راه است… و هميشه اين سؤال براي من باقي خواهد ماند… كه چرا با ديدن محل انفجارگلوله اول،احساس خطر به شما دست نمي دهدو نمي دويد؟شايد فكر مي كنيد گلوله اي منفجر شده ومن چه شانسي داشته ام كه در آن لحظه نبوده ام و اين قضيه،باعث احساس آرامشتان مي شود و بعد گلوله دوم به شدت فرود مي ايد… چرا هنوز نشسته اي؟مي خواهي بيشتر بداني؟اگر به گلوله اول رسيدي به دقت نگاه كن! چه مي بيني؟بله،يكي از گلوله هاي خودتان… اشتباه نكن… از شما به غنيمت نگرفتيم.با دقت بيشتري نگاه كن!يكي از دهها گلوله اي است كه بر سر ما فرود آورده ايد.و از معدود آنها كه هر روز منفجر نمي شوند.تنها كافي است از درون دل خاك بيرون كشيده شوند،ماسوره به حالت ضامن قبل از شليك در آيدو فشنگ پرتاب با يك پوكهء از نيم بريده شدهءكاليبر 50 تعويض شود… و بعد… 3 گلوله در روز به دست بيايد 3 گلوله اي كه تا ديروز در دستان شما بود و امروز در دستان ما.راستي آرم پرچم شما عقاب است! شايد همان عقاب معروفي كه باور كرده بود امروز همهءشهر و ديار ما زير پر و بال اوست.ما در اين سوي رودخانه داستان معروفي از عقاب داريم كه مورد اصابت تير پيكاني قرار گرفت… گويند،چون نيك نظر كرد،پر خويش در ان ديد… گفتار كه ناليم كه از ماست كه بر ماست… شما چه داريد؟چه ميكني؟دقايق اضافهء زندگي بر تو خوش نيامده؟كوله پشتي ات را به كول مي اندازي و حركت مي كني… بله تو جاده را طي خواهي كرد.بعد مانند ديروز و روزهاي قبل منتظر مي مانم تا به منطقهء17 ثانيه آخر برسي… 17 ثانيه به مرگ تو… و 17 ثانيه به زمان پرواز گلوله از قبضه تا هدف… پس من باز بايد محاسبه كنم كه چند گام تو در زمان 17 ثانيه طي مي شود… و 17 ثاتيه زودتر از آنكه به محل انفجاربرسي،شاسي بي سيم فشار داده خواهد شد و 17 ثانيه بعد يك نقطهء تلاقي ايجاد خواهد شد.چشمان من،بعلاوهء دوربين، جسم تو،هفدهمين ثانيه، انفجار گلوله… و پرواز هزاران در هزار تركش ريز چدني به اطراف و دروت جسم تو… هر چند روز يك بار بايد اين صحنه تكرار شود تا شما نيز در آن سوي آب آرامش نداشته باشيد و بدانيد كه در هر بار رفتن و آمدن از مرخصي،ممكن است مرگ شما را فراخواند… و اين مساءله بسيار عذاب آور تر از كشته شدن در خود خط است.ناامني راه پشت سر،راهي كه تمام اميد برگشت به خانواده و زندگي پشت سر، به امنيت ان بستگي دارد… ولي تنها سه گلوله در روز آن را نا امن خواهد كرد… و در تمامي طول اين مدت شما ناگزيريد كه از روي اين جاده بدويد… 5/3 كيلومتر جاده… حتي وقتي كه ما بالاي ديدگاه نيستيم، شما تايد در اضطراب باشيد… اضطراب آنكه كسي منتظر نشسته تا شاسي بي سيم را فشار دهد… بله تنها با سه گلوله… و نه با آن هزاران گلوله… بله ما تصميم گرفته ايم كه ترس و وحشت را از اين سوي رودخانه به آن سو بكشانيم… و تو هنوز در راهي،به اسمان نگاه ميكني و شايد از آن لذت مي بري! چه هواي لطيف و خنكي! اگر جاي تو بودم،تنها از خدا درخواست وزش باد تندي مي كردم تا شايد گلوله قبل از اصابت به جاده،در اثر وزش باد مسيرش كمي منحرف شود و آن سوتر به زمين اصابت كند… و يا آنكه چاشني پرتاب گلوله عمل نكند و گلوله از درون قبضه شليك نشود.ده دقيقهء ديگر به منطقه 17 ثانيه باقي مانده.شايد فكر مي كنيد،كه تا كي روش ناامني جاده ها موثر باشد.10،20،40 نفر ديگر كشته شوند،شما از راههاي ديگر تردد خواهيد كرد.بله سؤال خوبي است تو حق داري اين سؤال را بپرسي و من حق دارم جواب آن را ندهم.امروز نوبت توست تا شكار يك تاكتيك شوي.همان گونه كه مي توانست نوبت يكي ديگر از شما باشد؛ كس ديگري كه چند دقيقه زودتر از اين جاده مي‌گذشت. و شايد تو اكنون تنها نظاره‌گر خون بر زمين ريختة او مي‌شدي، ولي همه چيز امروز دست به دست هم داده‌اند تا تو طرف صحبت قرار بگيري. جواب سؤالت را بدهم؟ تو حق داري بداني! در آينده اگر اين روش كارگر نيفتاد، راه ديگري در پيش خواهم گرفت. از هم اكنون همه چيز براي آن شيوه آماده است. مي‌داني آن روش چيست؟ تو راه خودت را بيا و تنها گوش فراده. نام آن را گذاشته‌ايم تله‌موش. به موازات منارة همين جاده و ديگر جاده‌هاي منتهي به پشت،كابل تلفن صحرايي شما قرار داد. كافي است گلولة اول به جاي جاده بر روي همين سيم‌ها فرود آيد . . . و قعطي ارتباط . . . و سيم‌بان بينوايي كه بايد بيايد و بر روي نقطة انفجار، كابل‌هاي تكه‌تكه شده را به هم وصل كند . . . دقيقاً بر روي محل انفجار . . . و در اينجا ديگر 17 ثانيه انتظار نيز لازم نيست . . . و گلولة دوم . . . و نكتة جالب‌تر آنكه من هرگز از اين فاصله سيم‌ها نديده‌ام و تنها از حركات سيم‌بانهاي شما بدان پي برده‌ام. با احتساب وقت اضافة نشستن‌ات 8 دقيقه ديگر فرصت داريم. دوستي جالب است؟ مي‌داني اكنون چند نفر در پاي قبضة خودي منتظر شنيدن تماس بي‌سيم من هستند؟ 5 نفر . . . 5 قبضه چي . . . مي‌خواهد آنان را بشناسي؟ اين حق توست. يكي از آنان مهدي است كه قبل از جنگ پدرش را از دست داده. مادرش رختشور خانة بيمارستان بود . . . تا آنكه يكي از آن هزار گلوله، بر رختشور خانة بيمارستان فرود آمد. مي‌خواهي بداني چند روز طول كشيد تا آن همه ملحفة خونين دوباره سفيد شدند. و حسن، كه تنها 13 سال دارد و هر روز قبضه را پاك مي‌كند. مي‌تواني بفهمي چقدر سخت است، با دست خود، خواهر كوچكتر را در گور نهادن؟ آن هم قطعه قطعه؟ كافي است يا باز هم بگويم؟ پرواز هزاران گلوله بر فراز شهر، براي نابودي مشتي غيرنظامي، ولي ما تنها سه گلوله در اختيار داريم و وقتي كه كار امروز تمام شد، همگي بدون هيچ عذاب وجداني به راحتي ناهار خواهيم خورد و بعد استراحتي و دوباره به سراغ گلوله‌هاي عمل نكرده شما خواهيم رفت تا براي روزهاي بعد نيز سه گلوله آماده كنيم.در واقع ما براي تضعيف روحيهء شما حتي به گلوله‏ء جنگي هم احتياجي نداريم.تنها كافي است هر چند مدت يك بار مانند 2 ماه قبل عمل كنيم و گرداني از نيروهاي شما را به جان هم بياندازيم.بله،همان گرداني كه به پشت خطوط منتقل شدو گردان شما جايگزين ان گرديد.هيچ كس از شما راز آن اعلاميه ها را نمي داند.اعلاميه هايي كه عصبانيت فرماندهي سپاه سومتان را باعث شد.هيچ رازي در اين دقايق اخر بين ما باقي نخواهد ماند.چند روز ديگر نوبت گردان شما خواهد رسيد.يكي از آن گلوله هاي اعلاميه پخش كن… با اعلاميه هاي در ظاهر ساده و همراه با امان نامه… امان نامه هايي با عكس امام… كه شما سخت از او وحشت داريد… بله،شما هم روزانه هزاران اعلاميه بر فراز شهر ما پخش مي كنيد كه شهر در محاصره است… تسليم شويد… و تاكنون هيچ كدام از آنها هيچ سودي نداشته اند،ولي اعلاميه هاي ما همه شما را به وحشت انداخت،آن هم با يك گلوله… و هيچ گاه شما نفهميديد كه دچار چه حقه اي شده ايد!تو با گردان قتلي نبوده اي،ولي دوستانت در اين گردان چند مدت ديگر خواهند ديد،گلوله اي در آسمان باز ميشود و اعلاميه هايي بر سر آنان پخش خواهد شد… و در هر اعلاميه، اعلام شده كه يك عكس امام خميني به عنوان امان نامه به همراه اعلاميه وجود دارد كه در موقع عمليّات نيروهاي ايراني،دارنده آن پناهنده محسوب خواهد شد… و فرمانده گردانتان همچون فرمانده قبلي دستور جمع آوري اعلاميه ها و به خصوص امان نامه ها را خواهد داد.و در ارتش شما،به دست نيامدن امان نامه ها با كيفر سختي همراه خواهد بود؛آن هم در همچون ارتشي كه تنبيه در ان دسته جمعي است.توجه كن كه فرمانده گردانت با اعلاميه هايي بدون امان نامه روبرو شود!نكليف او چيست؟چه كسي آنانرا برداشته؟شايد واقعاَ كساني تعدادي از آنها را بردارند! فشار به گردانتان براي يافتن امان نامه‌هاي گمشده . . . اگر خبر به بغداد برسد كه در گردن شما چنين وضعيتي روي داده . . . فشار به فرماندة گردان . . . تنبه دسته جمعي . . . و احتمالاً متهم كردن نفرات گردان براي فرار از تنبيه . . . بدگماني و سوءظن . . . و در نهايت عدم نهايت عدم اعتماد به گرداني كه تعدادي از نفرات آن امان‌نامه، آن هم عكس امام را مخفي كرده‌اند . . . و عدم اعتماد در جنگ يعني شبها از ترس خيانت نخوابيدن و هر لحظه منتظر حادثه‌اي بودن. ولي مي‌خواهي واقع امر را بداني؟ شايد هيچ كدام از امان نامه‌ها توسط نيروهاي شما برداشته نشده باشند، زيرا ما از همان اول، تعدادي از اعلاميه‌ها را بدون امان‌نامه ارسال كرده‌ايم. مي‌بيني با محاصرة شهر، هوش و استعداد ما صرف چه اعمالي مي‌شود؟ و اي عقاب عراقي! چگونه پر خودت باعث قتلت مي‌شود؟ ما جنگيدن را در هيچ جايي ياد نگرفته‌ايم جز در همين چند ماه، و اگر جنگ نبود اكنون در سر كلاس درس در همين شهر به تحصيل مشغول بوديم . . . و الآن ممكن بود چه درسي داشته باشيم . . . شايد رياضيات . . . م من انون در حال محاسبة سه دقيقه وقت باقي مانده تو هستم. اكنون لحظه‌اي است كه بايد به 5 نفر منتظر در پايين آماده باش بدهم. آنان بايد آماده باشند و طناب را محكم در دست بگيرند، تا شروع 17 ثاتيه. خوب آنان آماده شدند . . . همه چيز بر ضد توست. مي‌داني هميشه در اين لحظات به چه فكر مي‌كنم؟ اينكه شايد تو، قبليها و يا بعديها، از اهالي بصره باشيد. من آنجا آشنايي دارم يا بهتر بگويم داشتم؛ آشنايي كه هرگز او را نديده‌ام . . . عمه‌ام . . . كه سالها قبل، قبل از مرگش با مردمي از اهالي آنجا ازدواج كرد. هميشه مي‌خواهم بدانم كه اگر اهل بصره باشي، آيا از او و فرزندانش خبري داري؟ مي‌گويند دو پسر داشته، چند سال بزرگتر از من. گاهي فكر مي‌كنم كه ممكن است در اين لحظه يكي از آن دو پسر عمه را نشانه رفته باشم. اكن.ن تنها 5 قدم به منطقه 17 ثانيه پيشگيري مانده. 4 قدم، 3 قدم، 2 قدم، 1 قدم. 17 ثاتيه شاسي بي‌سيم را فشار داده‌ام.طناب كشيده شد و گيوتين مرگ تو حركت كرد. اكنون گلوله‌اي كه سالهاي سال به صورت سنگ معدن مدفون بوده . . . استخراج، استحصال و ذوب گرديده . . . و به شكل قالبي از چدن و فولاد از مواد انفجاري لبريز گشته . . . و با كشتي مسافتهارا در اقيانوس در نور ديده، در راه است تا مرگ تو را رقم زند؛ گلوله‌اي كه دو بار فرمان مرگ داشته است : بار اول در شليك شما بر روي شهر ما و اكنون در شليك ما بر روي تو. عقاب عراقي، پر خود را پس بگير! 16 ثانيه از اين لحظه به بعد گلوله در آسمان راه خود را در پيش گرفته و تحت اختيار هيچ‌كس، حتي من نيست. زمان دوستي هميشه كوتاه بوده. تو هم شايد اكنون بايد در جايي ديگر مشغول تحصيل باشي . . . و شايد من نيز اگر مي‌توانستم، تنها تو را به اسارت مي‌گرفتم تا بعد از جنگ به سلامت نزد خانواده‌ات بازگردي، ولي هر چه هست، اكنون تو آن سوي رودخانه‌اي و من اين سو. 15 ثانيه يك شانس ديگر در ثانيه 13 صداي شليك به گوش خواهد رسيد. اگر تنها لحظه‌اي توجه كني . . . و ثانيه‌اي مكث و نشستن . . . تا مسير گلوله مشخص شود . . . شايد از انفجار جان سالم به در بري . . . آماده باش تا از اين فرصت استفاده كني! 14 ثانيه اگر جاي تو بودم و مي‌دانستم كه چه در انتظار من است، در اين لحظات آخر از خدا طلب بخشش مي‌كردم . . . به خاطر همه چيز و همه كس . . . شايد خدا . . . به هر حال تو به هيچ موعظه‌اي پس از مرگ احتياج نخواهي داشت. 13 ثانيه صداي شليك . . . و تو هنوز مصمم به راهت ادامه مي‌دهي. صداي شليك، تو را متوجه نكرد. در چه فكري هستي؟ باز هم يك شانس باقي مانده . . . آخرين شانس . . . آنكه تنها بادي در اين لحظات آخر بوزد، ولي دعاي من اين است كه هرگز بادي نوزد. 12 ثانيه با كمال شجاعت بايد بگويم كه پس از كشتنت به پيين رفته و همه چيز را از ياد خواهم برد. تو با در بر كردن اين لباس نظامي، خود قرارداد كشتن وكشته شدن را امضاء كرده‌اي. 11 ثانيه به هيچ چيز فكر نكن، جز وزش باد . . . و من به سه گلوله‌ام . . . و آنكه يكي را به مصرف رسانده‌ام . . . ديگري در راه است . . . و سومي؟ 10 ثانيه ثانيه‌هاي زندگي‌ات از دو رقم به يك تبديل شد. دوست من مرگ در راه است. 9 ثانيه گلوله هم در راه است. تو هم در راهي و بعلاوه دوربين من نيز بر نقطه‌اي است كه انفجار بايد صورت بگيرد، لقاحي كه عاملش انساني است در اين سوي رودخانه. 8 ثانيه مي‌بيني! هيچ نسيمي نمي‌وزد تا گلوله خطا رود. و چاشني پرتاب گلوله نيز با آنكه دست‌ساز است عمل خود را به خوبي انجام داده وگلوله را از درون لوله رهانده. اكنون تنها معجزه‌اي به تو كمك خواهد كرد . . . و شايد دعاي مادرت. 7 ثانيه چند روز طول خواهد كشيد تا خبر كشته شدنت در جنگ به خانواده برسد؟ 2 روز، 5 روز؟ در آن لحظه، پدرت به چه كاري مشغول است؟ براي من بيشتر از 24 ساعت طول نخواهد كشيد. برادرم در آن پايين اولين كسي است كه خبر خواهد شد. 6 ثانيه زمان كوتاهي است. هر وقت يكي از شما از سر آن راه به سمت لبة رودخانه مي‌آيد، با خود مي‌گويم يك نفر ديگر به دشمنان اين سوي رودخانه اضافه شد. 5 ثانيه ديگر شايد بپرسس، اگر پسر عمة من باشي، باز هم شاسي بي‌سيم را فشار خواهم داد؟ بله، فشار خواهم داد و تا چهار ثانية ديگر تو به محل ثبت گلوله خواهي رسيد و گلوله نيز تا 4 ثانية ديگر به تو ملحق خواهد شد. 4 ثانية ديگر براي آخرين بار رودخانه را ببين؟ اينجا رودخانة اروند است و در قول شما شط‌العرب. در هر صورت هيچ فرقي براي شما نخواهد داشت. هر چه شود، آب شيرين اين رودخانه، تنها به دريا خواهد ريخت و شور خواهد شد؛ مثل قبل، مثل حال و به همين صورت در آينده. مي‌بيني چقدر مسخره است؟ راه‌اندازي كشتار مردم شهر ما، به خاطر جريان سيال رودخانه‌اي كه هرگز اسير شخصي نشده. 2 ثانيه ديگر باز هم نمي‌داني كه من چه مي‌گويم و با همان سرعت به محل انفجار نزديك مي‌شوي. در ثانية بعد صداي سوت گلوله را خواهي شنيد، ولي تنها كسري از ثانيه فرصت خواهي داشت كه بر زمين بخوابي. پس آماده باش از آخرين فرصت نجات زندگي استفاده كني. 1 ثانيه دوستي ما در آخرين ثانيه خود است. به چه فكر مي‌كني در اين آخرين ثانية زندگي؟ با نامزدت كه در آخرين لحظه تو را وداع گفته؟ به مادرت؟ به هواي خنك؟ چاره‌اي نيست! چشمانم بر نقطة انفجار ميخكوب شده‌اند و تو درون علامت بعلاوة دوربين قرار گرفته‌اي و در اين كسر ثانيه، صداي سوت گلوله را خواهي شنيد همه چيز تمام شد. انفجار در نقطة دقيق خود صورت گرفته و دود همه جا را پوشانده و نو در ميان غبار آن گم شده‌اي. منتظر مي‌مانم تا غبار بنشيند. لحظات ديگر براي من ارزشي نخواهند داشت، ولي براي تو، اگر مجروح شده باشي . . . بسيار گرانقدرند . . . هر لحظه خونريزيت شديدتر از قبل مي‌شود . . . و مي‌دانم دقيقاً در اين لحظه به چه فكر مي‌كني . . . به ياري دوستانت . . . ولي اگر كار تمام باشد و روحت در پرواز، به همه چيز آگاهي يافته‌اي . . . تمام صحبت‌هاي من . . . و اكنون دوستانت بر سر دو راهي‌اند . . . به كمك تو بشتابند؟ و يا از دور نظاره‌گر خونريزي و مرگ تدريجي تو باشند؟ من هم دوست دارم تا به كمكت بشتابند . . . اشتباه نكن . . . اين براي نجات تو نمي‌خواهم . . . تمام تاكتيك را براي تو نگفتم . . . گلولة سومي هم اكنون در لولة خمپاره آماده است تا دوستانت را هم به سرنوشت تو دچار كند. تو طعمة بعدي اين قلاب خواهي بود. دود كنار مي‌رود و تو بر زمين جنبشي نداري. دوستانت از دور نظاره‌گرند من منتظر دوستانت باقي خواهم ماند تا سومين و آخرين پر عقاب را هم مصرف كنم. دوستي ما در آخرين ثانية خود است. به چه فكر مي‌كني در اين آخرين ثانية زندگي؟ مي‌تواني تصور كني كه من درباره شليك يك گلوله، تنها يك گلوله، چگونه به تفكر مي‌پردازم؟ كه از كجا آمده‌اي؟ چه كسي در فكر توست؟ و اين كار هر روز من است؛ و براي هر كدام از شما كه از اين جاده درگذريد. آيا شما نيز قبل از شليك آن هزاران گلوله، به مادر من فكر مي‌كنيد؟ پس چرا شليك اين سه گلوله، براي شما اين قدر دردناك است؟ سه گلوله با تفكر در مقابل هزاران گلوله بدون تفكر، هزاران گلوله بدون تفكر كه اگر شليك نمي‌شدند. چشمانم بر نقطه انفجار ميخكوب شده‌اند و تو درون علامت بعلاوه دوربين قرار گرفته‌اي و در اين كسر ثانيه چه شد؟ چرا بر زمين خوابيده‌اي؟ به چه مي‌نگري؟ به گلوله كه عمل نكرد؟ پس دوباره گلوله عمل نكرد! از حال به تو 5 ثانيه فرصت مي‌دهم كه از جا برخيزي و فرار كني وگرنه شاسي بي‌سيم را فشار خواهم داد و گلوله سوم به سويت پرواز خواهد كرد. كرنومتر را فشار دادم . . . يك، دو، سه، چهار . . . سريعتر بدو! خاطرم را آسوده كردي! اشتباه نكن! اين را براي فرار زودتر از موعدت نگفتم. گلوله سوم من به 17 ثانيه زمان پرواز محتاج است و اگر تو ديرتر فرار مي‌كردي، ممكن بود گلوله سوم نيز پس از فرارت به مكان خالي اصابت مي‌كرد . . . حال عرق ريزان به جمع دوستانت خواهي پيوست . . . بدون كوله‌پشتي كه در نقطه موعود جاي گذاشته‌اي . . . و مرگ را به چشم خود ديده‌اي . . . آيا امشب كه دوباره ماشه تيربارت را فشار خواهي داد، به مادران اين سوي آب فكر خواهي كرد؟ مسلماً . . . پس پيام را كاملاً واضح دريافت كرده‌اي. با مرگ و يا ترسي هم قدر آن. و اين ترس را به دوستانت منتقل خواهي كرد . . . همچون گلوله اعلاميه پخش كني كه چند روز ديگر بر فرازتان باز خواهد شد . . . و شايد تو از ترس جان، نگهدارنده يكي از آن امان‌نامه‌ها شوي. به هر صورت، من باز به انتظار مي‌نشينم، تا بر سر سه راه، كسي پياده شود. شايد چند روز ديگر، دوباره تو، دوست من . .

داستان جمعه دهم اسفند 1386
چتري براي كارگردان ازمجموعه داستان داستان های شهرجنگی ازاحمد زاده
چتري براي كارگردان
حبیب احمدزاده
 
جمشيد، جمشيد، كجايي كه ببيني بالاخره نفرينت مستجاب شد، بله، بله مستجاب شد، آخر من چتر دست گرفتم، بالاي سر يكي از همكارانت، با آنكه قرار بود، چتر را بالاي سر تو بگيرم، يادت كرد نفرينم كردي؟ و من خنديدم و قهقهه زدم كه شتر در خواب بيند پنبه دانه، ولي بالاخره شتر در خواب پنه دانه را ديد. جمشيد، هنوز يادت هست چطور آمدي پهلوي ما؟ گفتن بگيريد، اين هم يك نفر ديگر براي ديده‌باني و تو مي‌خنديدي، مثل هميشه و گفتي، سلام، اسمم، جمشيد محمودي، و من و امير به هم نگاه كرديم و جواب سلامت را داديم و بعد، دو ماه بالاي ديدگاه فرعي آموزشت طول كشيد و تو اصلاً حواست به آموزش ديده‌باني نبود و وسط حرفهاي من دستهايت را به هم نزديك مي‌كردي و نوك دو انگشت شستت را روي دو انگشت اشاره گذاشته و يك مستطيل درست مي‌كردي و از وسط آن مستطيل به من و اطراف نگاه مي‌كردي و بدون توجه به آموزش، هي تكرار مي‌كردي كه چه وقت ميريم بالاي ديدگاه اصلي؟ و من ناراحت از بي توجهي تو مي‌گفتم: ديدگاه ديدگاه نكن كه اگر روزش برسه و بريم ديدگاه اصلي، و تو سؤالات را درست جواب ندي از بالاي همان ديدگاه مي‌اندازمت پايين. آموزش تمام شد و رفتيم بالاي ديدگاه اصلي براي امتحان، و تو 87 متر پله زدي و نفس‌نفس زنان خودت را به من رساندي و از دوربين دشت آن سوي رودخانه را نگاه كردي و گفتي: « عجب لانگ شاتي » و من از دور، تانك دشمن را نشانت دادم كه حداقل فاصلة آن با ما 10 كيلومتر بود و خواستم بر اساس آموزشها، تخمين مسافت تو را، آزمايش كنم و گفتم: خوب آقا جمشيد، فرمول ميلييم كه يادته، توي دوربين نگاه كن و بگو اين تانك در چه فاصله‌اي از ماست؟ و تو نگاه كردي و خنديدي و به خيال من مشغول محاسبه شديولي اصلاً سرت به حساب و كتاب نبود و پس از آن مدتي گذشت و غرغر من شروع شد باز خنديدي و گفتي سه‌متر، كه من هاج و واج ماندم از آن همه زحمت دو ماه آموزش دادنت و گفتم: دمپايي‌هايت را دربيار، گفتي براي چه، گفتي مگه نميگي سه‌متر، خوب ديگه گلوله لازم نيست، دمپاييت را پرت كني بهش مي‌رسه، مرد حسابي ما لااقل تا زمين 87متر فاصله داريم بعد فاصله‌مون با تانك دشمن سه‌متره؟ و تو خنديدي و نگاهي به داخل اطاقك ديدگاه كردي و گفتي: اينجا نور پردازيش مشكل داره هر كس هم كه بخواهد از اينجا بيرون را فيلمبرداري كنه بايد « اسكوپ » كار كنه و من باز حيران ماندم كه چي جوابت بدم! و بعد به هر كلكي كه بود، سر من و امير شيره ماليدي كه در مقر ديدگاه باقي بموني، ما كه نمي‌دونستيم چه نقشه‌هايي تو سرته؟ آن روز حادثه يادت هست با موتور كه به شهر رفتيم و صداي انفجار توپ دشمن آمد و ما گاز موتوسيكلت را گرفتيم به هواي صدا در نخلستان و خانة گلي كه دود ازش به آسمان بلند بود و در چوبي خانه، تكه، تكه و شكسته به اطراف پخش شده بود و درون حياط، جنازة زن عرب، با 5 دختر و پسر خردسالش، افتاده بودند و تو گريه كردي و چقدر گريه كردي و بعد من بلند شدم قيف انفجار توپ را گرفتم، و گفتم: جمشيد همان 152 لعنتيه و تو در بيرون از خانه ايستاده بودي و دختر بچه را ديدي كه زبانش بند آمده و در ميان نخلستان مي‌دويد و وقتي گرفتيش، مات و مبهوت، در بغلت بيهوش شد و ديگر نديد كه آمبولانسها، چگونه مادر، خواهر و برادرهايش را بردند و شب كه در مقر نقشه كشيديم و جاي توپخانه دشمن را پيدا كرديم، تو گفتي: اگر اين توپخانه منهدم بشه ما مي‌شيم، بتمن و رابين‌هود شهر، كه من از عصبانيت فحشت دادم و گفتمت آدم مسخره‌اي كه همش در رؤيايي و وسط قتل و عام مردم شهر، از كارتون‌هاي دورة بچگي‌ات تعريف مي‌كني و تو براي اولين بار نخنديدي و يك گوشه كز كردي و صبح كه با همان خمپاره انداز فكسني و مهماتي كه از ارتش دزديده بوديم، توپخانه را زديم، بالا و پايين مي‌پريدي و مي‌گفتي: عجب سناريويي، بعد از جنگ حتماً فيلمش مي‌كنم و همة دعواهاي ديشب من يادت رفته بود. جمشيد، جمشيد، جمشيد، يادت هست با چه اصراري من و امر را فرستادي مرخصي، و وقتي برگشتيم و در اطاق كوچك مقر را باز كرديم، ديديم، فيلم را به ديوار آويزان كرده‌اي و دو تا قرقره چوبي دست‌ساز و يك مقدار آت و آشغال ديگر را سر هم كردي و اسمش را گذاشته‌اي ميز مونتاژ و بعد كه سروصدا كرديم، گفتي دارم مونتاژ را به طريقة آيزنشتاين تمرين مي‌كنم و بعد از دو روز كه به اطاق كسي را راه ندادي، پروژكتور تبليغات را قرض گرفتي و فيلم را به ما نشان دادي يعني واقعاً مونتاژ جديد كارتون موش و گربه بود؟ چه افتضاحي، همه چيز به هم ريخته بود، موش به گربه نگاه مي‌كرد بعد تصوير قطع مي‌شد، بعد موش به سگ نكاه مي‌كرد و تو گفتي: نگاه كنيد، حضور عنصر سنگ چقدر احساس اين موقعيت را عوض مي‌كندو ما همه به تو خنديديم و مسخره‌ات كرديم و تو مغموم شدي و دستگاه را خاموش كردي و ناراحتي كردي كه ما تو را درك نمي‌كنيم و ما جوابت داديم كه تو هم موقعيت شهر را درك نمي‌كني. جمشيد، جمشيد، جمشيد، يادت هست آمدم نصيختت كنم، گفتم: رفتم آمار شهداي اين ماه شهر را از حاج‌دهنوي گرفتم گفته شهداو زخمي‌هاي غيرنظامي، حدود 180 نفرند و من همه جا، دعاي شكر خوانده‌ام، كه ماه قبل آمار 250 بوده و به تو گفتم: اگر جاي اين رؤياها، وقتي بالاي ديدگاه ميري، چشمهايت را باز كني و جاي «لانگ شات» و «اسكوپ»، يك به يك توپخانه و خمپاره اندازهايشان را پيدا و منهدم كني، همه آمار تلفات شهر از اين 180 پايين‌تر مي‌آيد و هم براي بعد از جنگت، انشاءالله، گوش شيطان كر، داستان براي صد فيلم جنگي داري و تو كه گفتي باشه ولي شرط گذاشتي كه جلوي كارهايت را نگيريم و من پيشاني‌ات را بوسيدم و فرداش بود كه سه شب تمام، باز در اطاق كوچكه به روي همه بسته شد و وقتي باز شد، ديديم كه يك سناريو نوشته‌اي، به نام انفجار در خاك عراق كه داستان يك بسيجي بود كه مي‌رفت آنسوي مرز و تمام توپخانه‌هايي كه شهر مي‌زدند، يك تنه نابود مي‌كرد و هنوز فيلم ساخته نشده، تمام عوامل را هم مشخص كرده بودي كارگردان: جمشيد محمودي، فيلمنامه: جمشيد محمودي، مونتاژ، صداگذاري، افكت، انتخاب و تدوين موسيقي، تدوين: جمشيد محمودي، و ما طبق قرار سكوت كرديم و هيچ نگفتيم. ولي كم‌كم سر و صداي قضاياي تو به بيرون از مقر كشيده شد، آن روز كه از شهرباني مأمور آمد و گفت كه يك نفر مي‌خواسته به تنها بانك دائر در اين شهر جنگي دستبرد بزند و وقتي همراهش آمديم ديديم كه به دستهايت دستبند زده‌اند و و رئيس تنها بانك دائر شهر تند، تند، عرق پيشاني‌اش را با دستمال پاك مي‌كردو مي‌گفت: كه وارد بانك شده‌اي و از او خواسته‌اي كه جازه دهد، يك فيلم بانك‌زني، در بانكش بسازي و او هم شك كرده كه نكند كسه‌اي زير نيم كاسه باشد و گرنه در وسط اين همه انفجار و بزن و بكوب، چه عاقلي اين اين درخواست را مي‌كند و تو وسط اين بحثها، با دست، دستبند زده باز هم انگشتان شستت را به انگشتان اشاره گذاشته بودي و از وسط اين مستطيل، به همة ما مي‌خنديدي! چند وقت از اين ماجرا گذشت كه آن اتفاق براي انگشت اشارة دست چپت افتاد، يادت كه هست، رفته بوديم گلوله‌هاي عمل نكردة دشمن را از شهر جمع كنيم، و تو با ماسورة يكي از آنها بازي كردي، كه چاشني ماسوره عمل كرد و دو بند انگشت اشاره‌ات، كاملاً قطع شد، بعد روي تخت بيمارستان مي‌خنديدي و دوباره با انگشت بانداژ شده، كادر سينمايي گرفتي و گفتي: حيف ديگه كادرش، استاندارد در نمي‌آد و بعد كه پانسمان دستت را باز كردي، فهميديم كه راست مي‌گفتي و ديگر هيچ وقت آن مستطيل قبلي درست نمي‌شود. جمشيد، جمشيد، جمشيد يادت هست، اولين فيلمي كه گرفتي، با پول چه كسي بود؟ آمدي مظلم‌وار از من پول گرفتي كه مي‌خواهي قبل از آنكه بچه‌ها شهيد بشوند از آنها فيلمبرداري كنم و رفتي و از انفجار يك درخت فيلمبرداري كردي و وقتي فيلم ظاهر شد و برگشت، من هميشه فيلم را برداشتم و تو گفتي كه لااقل براي يك بار بگذار ببينمش و چقدر التماس كردي اما من قبول نكردم و اينجا بود، دقيقاً همين‌جا، كه نفرينم كردي، يادت هست چي گفتي، گفتي: يك شب باراني كه من، جمشيد محمودي، كارگران مشهوري شدم دربان استوديو مي‌آد، و ميگه، آقاي محمودي، كارگردان مشهور، يك بنده خدايي با لباسهاي مندرس زير باران، پشت در، صبح تا حالا منتظر شماست و هي اصرار مي‌كنه كه بياد تو و من ميگم نه من وقت ندارم و دربان ادامه مي‌دهد، كه آقا يارو ميگه از دوستان زمان جنگتونه و بعد كه اجازه مي‌دهم، مي‌بينم تو با لباسهاي پاره و مندرس مثل موش آب كشيده مياي داخل و از كرده‌هاي الانت اظهار پشيماني مي‌ممي‌كني و التماس مي‌كني كه بهت كار بدهم و چون آدم رحيمي هستم، دلم به حال دوست زمان جنگم مي‌سوزد و ميگم از فردا بيا و در هر حالتي چه باران و چه آفتاب بايد بالاي سر من، كارگردان شهير و نامي، جمشيد محمودي، چتر بگيري و چه افتخاري براي تو بالاتر از اينكه چتر بيار من بشي و من چه گفتم: گفتم شتر در خواب بيند پنبه دانه و رفتم و تو گفتي برگرد و برگشتم و ديدم با همان انگشت ناقصت مرا در كادر قرار داده‌اي و مثل هميشه مي‌خندي. و بعد از آن بزرگترين شاهكار ديده‌بانيت، روزي كه اثاثيه‌ات را جمع كردي و گفتي كه ديگر همه چيز ديده‌باني را ياد گرفته‌اي و مي‌خواهي آن سوي شهر، ديدگاه مخصوص خودت را ساخته و از آنجا به دفاع شهر بپردازي و ما طبق قرار سكوت كرديم و هيچ نگفتيم. پس از چند مدت امير از بالاي ديدگاه، همه چيز را ديد و بعد مرا سوار موتور كرد و به سوي مقر جديدت آمديم، آن همه لودر و بولدوزر، جهاد را به كار گرفته بودي و در پشت خط اول خودي و زير آتش شديد تير مستقيم دشمن، تپة بزرگي به ارتفاع 15 متر درست كرده بودي، و امير به مجرد ديدنت جيغ زد و گفت: اين چيه، تپة ديده‌بانية يا هرم فرعون، و واقعاً آن قدر غلطك‌هاي جهاد، به دستور تو، چهار وجه تپه را شيب داده بودند كه به اهرم ثلاثه بيشتر شباهت پيدا بود و تو خنديدي و امير يقه‌ات را گرفت كه اين تپه را براي چه ساختي و تو خندان گفتي ديده‌باني و امير فحشت داد كه كدوم عاقلي 600 متري دشمن، تپة ديده‌باني درست مي‌كند، كه با فشنگ كلت، ديده‌بانش را مورد هدف قرار بدهند؟ آن هم تپه‌اي به شكل هرم؟ و تو در وسط آن همه عصبيت و مات و مبهوت ماندن راننده‌هاي لودر و بولدوزر جهاد كه دو هفتة تمام شبانه زير آتش شديد برايت تپه ساخته بودند و اين را گفتي: تپه‌اش آوانگارده، و خنديدي، و يادت هست كه من به تو چه گفتم، گفتم: عجب تپه‌اي، آن هم با اين شكل عجيب و غريب كه ه عراقيها مي‌فهمند به چه درد مي‌خورد، نه ما و نه حتي سازنده‌اش و تو جواب دادي: تپه، تپه‌اس ديگه و امير گفت: حتماً فردا هم كه كارگردان مشهور و نامي جمشيد محمودي فيلم بسازد و هيچكس فيلمش را نفهمه، ميگي هنر براي هنرهو رهايت كرديم و رفتيم و سه روز نگذشت كه تير مستقيم عراقيها، هرم تو را نصف كوتاه كردند و تنها سود كارت آن بود كه دو سه هفته‌اي، تمام توجه دشمن به تپة عجيب تو بود و ديگر گلوله‌هايش را روانة شهر نمي‌كرد، واقعاً آن روز سيلي حقت بود، جمشيد! و بعد به مرخصي رفتي و تا دو ماه برنگشتي و ما ديگر يادمان رفته بود كه ديده‌بان سومي به نام جمشيد محمودي هم وجود دارد كه بايد بياييد و از اين شهر دفاع كند، تا آنكه برگشتي، آن هم با يك پاسپورت، كه ديگر تمام، مي‌خواهم برم آلمان هم كار كنم و هم شب‌ها، بروم و كارگرداني بخوانم و چقدر خوشحال بودي و اينكه سر قولت هستي، شب باراني، استوديو، كارگرداني و چترو من كه رفتن از اين نوع و در آن موقعيت را اصلاً قبول نداشتم و گفتي كه اين شب آخر مي‌خواهي بروي و در خط آتش بچه‌هاي جزيره، شركت كني و من كه باور نداشتم كه ت واقعاً و براي هميشه از پيش ما ميروي، براي آخرين بار تو را در بغل گرفتم ... . الآن هم كه فيلم سه دقيقه‌اي سوپر هشت را در پروژكتور مي‌گذارم، مي‌بينم كه تو به سفر آلمان احتياجي نداشتي و اين تنها فيلم سه دقيقه‌اي جنگي دنياست كه به دلم مي‌نشيند،فيلم شروع مي‌شود و تو در پشت دوربيني و ديده نمي‌شوي، امير و عبدالله و محمد و از ماشين پياده مي‌شوند و با دست رخت بزرگي را كه شاخه و برگهايش مزاحم شليك قبضة خودي است و بايد منفجر شود نشان مي‌دهند قطع، نه به دليل مونتاژ آيزنشتاين، بلكه به دليل صرفه‌جويي در مصرف فيلم، زير درخت مواد منفجره كار گذاشته شده و سيم انفجار به وسيلة عبدالله كشيده مي‌شود، انفجار، دود كوچكي در حد دود كباب بالا مي‌رود، همه مي‌خندند، قطع، دوباره امير در حال موادگذاري در زير پاي درخت، با حجم چند برابر گذشته، و عبدالله دورتر ايستاده تا سيم تله را پس از فرار امير بكشد، ولي عبدالله زودتر فرار مي‌كند و امير كه جا مي‌ماند، انفجار صورت مي‌گيرد، دود و خاك انفجار، همة كادر را پوشانده و هيچ معلوم نيست و تو به اميد افتادن درخت را بعد از كنار رفتن دود در كادر داشته باشي، همينطور به فيلمبرداري ادامه مي‌دهي و دود كنار مي‌رود و درخت همچنان سر جاي خود ايستاده، قطع، نه به دليل زيباشناسي و صرفه‌جويي، بلكه به علت آنكه دوربين را به كس ديگري سپرده‌اي و مي‌خواهي خودت وارد كادر شوي و شروع دوبارة فيلمبرداري، از سمت راست كادر، وارد مي‌شوي با قدمهاي شمرده، همچون قهرمان نقش اول فيلم‌ها آرزوييت و سپس انگشت نداشتة اشاره‌ات را به زير درخت نشانه مي‌روي و امير و عبدالله با حركت دست تو را مسخره مي‌كنند و سپس فرار هر سه و انفجاري عظيم‌تر از هر دفعه و قطع و شروع دوبارة فيلمبرداري، كه همه سوار ماشين شده‌اند و مي‌خندند و دوربين چرخش مي‌كند و بر درخت كه همچنان در جاي خود ايستاده و آسيبي نديده ثابت مي‌ماند و همه مي‌روند و تو تا آخرين فريم با دوربينت مي‌ماني و سپس همه چيز سفيد مي‌شودو مي‌ماند نور پروژكتور بر ديوار و صداي برخورد انتهاي فيلم به كاست در حال چرخش و من كه تنها بينندة فيلم به كاست در حال چرخش و من كه تنها ببيندة فيلم سه دقيقه‌اي بجا مانده از كارگردان شهير و نامي جمشيد محمود ي هستم، فيلمي كه هيچ فيلمخانه‌اي در دنيا به دنبال آن نخواهد بود. جمشيد، جمشيد، جمشيد، همان شب آخر قبل از رفتن كه خبرمان كردند، من و امير با همان موتورسيكلت آمديم و تو را ديديم كه از خط آتش جزيره مينو، برگشته‌اي، هيچ اثري از تركش بدنت نبود و فقط كاسة پشت سر و مغزت را در جزيره جا گذاشته بودند، و مي‌گفتند آن تودة خاكستري رنگ با تمام رؤياها و آرزوهاي كارگردان شدن، فيلنامه‌ها، سوژه‌ها، قطع و وصل‌هاي آيزنشتايني، و هرم آوانگاردت، پخش شده روي نخل‌هاي بي‌سر و قابل ديگر جمع كردن نيست، وقتي به صورتت نگاه كردم، هنوز مي‌خنديدي و بعد دو دستت را كه هنوز گرم بود، باز كردم و انگشتان شست و اشارة هر دو دستت را به هم نزديك كردم و كادر بستم و هر چهار انگشت را بوسيدم . . . امروز صبح، سر صحنه فيلم جنگي ابراهيم، باران مي‌آمد و همه از باران شديد پناه برده بودند و به اطاقها و من و ابراهيم تنها مانده بوديم. و ابراهيم، بالاي سر خودش و من چتر گرفته بود، چتر را از دستش گرفتم و بالاي سر او تنها نگه داشتم، ابراهيم گفت: چرا؟ خيس شدي، گفتم: نه، كارگردان شهيد و بي نام جمشيد محمودي، حتماً بايد نفرينش مستجاب شود و بعد همة آن هياهو را رها كردم و رفتم يه گوشة نخلستان و با آنكه يقين داشتم كه از همان اوج مثل هميشه ما و تمام جهان را در كادر انگشتانت قرار داده‌اي باز هم زارزار گريه كردم براي كارگرداني كه هيچ‌گاه اولين و آخرين فيلمش را نديد و از اين پس، هيچ فيلمخانه‌اي در دنيا، فيلم‌هاي او را با افتخار نمايش نخواهد داد.
جمعه دهم اسفند 1386